مرا پرسی که چونی ؟ چونم ای دوست
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
حدیث عاشقی بر من رها کن
تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست
به فریادم زتو هر روز فریاد
از این فریاد روز افزونم ای دوست
شنیدم عاشقان را می نوازی
مگر من زان میان بیرونم ای دوست
نگفتی گر بیفتی گیرمت دست ؟
ازین افتده تر کاکنونم ای دوست
غزلهای جوانی بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفت با زنجیر شبی دیوانه ای
عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای
کاش میپرسید کس ، ایشان به چه ارزیده اند
دوش چندی سنگ پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده اند
سنگ می دزدند از دیوانه با این عقل و رای
مبحث فهمیدنی ها را چنین فهمیده اند
عاقلان با این کیاست عقل دور اندیش را
در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند
از برای دیدن من بارها گشتند جمع
عاقلند آری ، چو من دیوانه کمتر دیده اند
جمله را دیوانه نامیدم ، چو بگشودند در
گر بَد است ، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند
کرده اند از بیهشی از خواندن من خنده ها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند
من یکی دوانه ام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند
آب صاف از جوی نوشیدم مرا خواندند پست
گر چه خود خون یتیم و پیر زن نوشیده اند
خالی از عقلند سرهایی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود از من چرا رنجیده اند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر از این زنجیر،گر چیزی به من بخشیده اند
سنگ در دامن نهادم تا در اندازم به خلق
ریسمان خویش را با دست من تابیده اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده ، بس پرسیده اند
چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان از پِـِیَش گردیده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش ،اما دیگران
عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند